بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
چرا اعتیاد؟!چرا آتش؟!؟! کلمهء مواد و اعتیاد بارها شنیده ایم و به محض شنیدنش معتادین به مواد مخدر در ذهن تداعی میکند.اصلا" این کلمه مواد چیه؟معنی اش چیست؟که این همه خطرناک شده!..مواّد جمع ماده است آنچه میبینیم و لمس میکنیم مادّه است.میتونه انسان،حیوان،سنگ و غیره باشه.حالا ما اگر فکر و عقلمان را محدود به آنچه که میبینیم و لمس مکنیم باشد،وچیزهای دیگر که نه میبینیم و نه لمس میکنیم نپذیریم ما منکر خدا شده ایم و این همان چیزی ست که طبیعیون در پی آنند یا ناتورالیسم ها.درست است که انسان از جنس مادّه است اما دارای روح و عقل است و همین تفاوت او را بر دیگر موجودات برتری میبخشد.بطور کلی انسان با عقل پویا وجستجوگر خود همیشه در پی کشف و یافتن بوده، حالا این جستجو میتواند در بعد مادی،یا فراتر از آن در بعد معنوی باشد..اما در زندگی اجتماعی،ما با مسائل مختلفی روبرو میشویم که میتواند گاه سطحی و یا ریشه ای باشد.برای مقابله با خطراتی که امنیت و زندگی مارا تهدید میکند باید اطلاعات و اگاهی فکری خود را به سطح بالایی برسانیم تا بتوانیم خود را در مقابل خطرات حفظ کنیم.اگر اگاهی لازم را نداشته باشیم در دام های اطراف گرفتار میشویم اینجاست که خود را دست بسته تسلیم دیگران کرده ایم حال آنها هستند که تصمیم میگیرند با اسیر به دام افتاده چگونه رفتار کنند.انسان وقتی آن آزادی و استقلال خود را خواسته یا ناخواسته به دست دیگران میسپارد و در خود نوعی ضعف یا افتخار میبیند نتیجهء این عمل فرآیندی منفی و رو به اضمحلال خواهد داشت که متناسب با شاُن و درایت ذاتی انسان نیست.وقتی خود را گم میکنیم و و به جستجوی یافتن و دیدن خود تمایل و رغبتی نشان نمیدهیم،دیگران به جستجوی یافتن ما خواهند آمد.وقتی خود را ضعیف و ناتوان میبینیم-دیگران قدرت و توانشان را به رخ مان میکشند و ما را زیر چکمه های خود له میکنند.وقتی با دیگران بودن اوج افتخار میدانیم-دیگران ما را مستعمره خود قلمداد میکنند.وقتی من هستم،به آنها هستیم تبدیل کنم دیگر نمیتوانم به وجود هستی خود بر گردم.وقتی من میتوانم اگر بخواهم را، به شما میتوانید اگر بخواهد تبدیل کنم دیگر باید منتظر آنها باشم که میتوانند هر گونه تصمیمی را که اگر بخواهند در مورد من اتخاذ کنند.و صدها مطالبی از گونه که ذکر همه آنها وقت و فضای بیشتری میطلبد.فکر کنم تا اینجا روشن شد که چرا یک فرد اسیر و به دست دیگران گرفتار میشود.اما نقطه اصلی درد مشترکی است بین این سه،وآنهم نداشتن فهم،شعور،آگاهی،درک و بینش که همه اینها لازم و ملزوم یک انسان کمالگرا و تکامل پیشه است که متاسفانه هر سه از آن بدور و محرومند.انسانی که خود را پیدا کند و بشناسد و به خود باوری برسد به نوعی نیرو و توان دست یافته که او را در برابر بادهای حوادث حفظ و بیمه میکند.انسانی که به رنگها،نواها ولبخندهای سطحی و زود گذر پایبند و وابسته باشد خیلی زود متلاشی و نابود میشود.انسانی که یا به دیگران ضرر برساند یا پذیرای ضرر باشد از اخلاق و منش بشری به دور و محکوم است.مواد مخدر یک بلای آسمانی نیست که راه گریزی از آن نباشد بلکه مشکلی است روی زمین که قابل حل است.جنگ و نبرد با این سه یعنی تولید کننده،توزیع کننده و مصرف کننده هیچگونه کمکی به حل مشکل نمیکند همانگونه که تا حال نکرده است.بلکه نیاز به فرهنگ سازی و اصلاح ریشه ای این معذل است.باید اول سراغ ریشه ها رفت و اصلاح را از آنجا شروع کرد.چرا تولید میشود؟چرا توزیع میشود؟چرا و به چه دلیل گروهی از افراد جامعه که هر روز به تعدادشان افزوده میشود مواد مخدر را مصرف میکنند؟! هزینه حل این مشکلات خیلی کمتر از ضرر و زیانی است که بر جامعه وارد آمده و می آید.راه نجات از این معذل اجتماعی نمیتواند سلیقه ای باشد بلکه باید قانون باشد،قانونی که همه افراد جامعه با یک چشم نگاه کند و مردم با آگاهی از آن خود را در مقابلش مسئول بدانند و با تمام وجود به آن پایبند باشند.این کار زمانی امکان پذیر است که سلیقه های شخصی و سطحی و بی ریشه به سطل زباله ریخته شود و به جای آن واقعیتها را دید و فرهنگ سازی کرد.متاسفانه تبیلیغات در این زمینه صفر است.انگار چنین معذلی وجود ندارد... و جمله ای از بالزاک:سعادت در گرو تلاش و شجاعت است. شعری از حکیمی:حاصل زهر چه هست به گیتی شرافت است*غیر از شرافت آنچه بود شر و آفت است. سعدی شیرین سخن میگوید: سعادت بجز خدمت خلق نیست*به تسبیح و سجاده و دلق نیست. نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | سلامی دو باره دوستان سلام- ساعات و عبادات شما قبول درگاه حق امید است بهترین استفاده از ماه مبارک رمضان را داشته باشید.. ببخشید مدتی است که آپ نکردم آنهم به دلیل گرفتاریها..! ایندفعه با یک مطلب کوتاه طنز خدمتتان رسیدم امید است جالب باشه. چشمهایم را میگویم/ که با تلویزیون پیوند خورده بود/ نمیدانم!/ شاید جوشکاری از سر زمینی دور/ ماهرانه آن را جوش داده باشد/ وقتی چهره اش از تلویزیون به مشامم رسید/ از خود بی خود شدم/ غش کردم/ چند لحظه پیش یادم آمد/ سر سفره/ وقتی فرزندم گفت بابا کمتر بخور/ به تو مربوط نیست فسقلی/ این نازنین شکم بابایت/ به هوش آمدم/ همچنان او سخن میگفت/ از خوشحالی سخن دوست/ از درد شکم پر/ بی آنکه بخواهم/ پریدم/ ناگهان پاشنه در چرخید/ فرزندم بود با سبدی پر از میوه/ نفس زنان فریاد زدم/ بگذارش پ../ نگاهم همچنان بر تلویزیون جوش خورده بود/ او سخن میگفت بی آنکه بداند/ شمارش پریدن من از پانصد گذشته بود/ و شکمم همچنان لبریز/ تمام وجودم عرق گرفته بود/ او همچنان سخن میگفت/ و من همچنان می پریدم/ نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|