بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
آب را گل نکنیم شاید...! اگر بخواهم تعداد نوع موجودات زنده را از میکروسکوپی تا مثلا نهنگ ها را بشماریم شاید میلیونها گونه با تنوع زیست محیطی متفاوت وجود داشته باشد که انسان هم یکی از این موجودات است.اما متفاوت به لحاظ عقل خدادادی که او را بر ترین موجود روی کرهء خاکی قرار داده است.این نماینده یعنی حضرت انسان بخاطر داشتن عقل توانسته است دخل و تصرفات خود را آنچنان بر کرهء خاکی گسترش دهد که باعث نابودی گونه های مختلفی از موجودات زنده شود.انسان طبع و ذاتی عجیب و شگفت انگیز دارد و شاید هم ناشناخته هایی در راه...!اگر از پشت عینک دودی خود بی طرفانه نگاهی گذرا به زندگی ماشینی و صنعتی انسان بیندازیم و محدوده تصرفات او را با دیگر موجودات مقایسه کنیم شاید مه شرم و خجالت بر شیشه عینک مان خود نمایی کند و آه سردی بر وجودمان سرازیر شود...! بطور مثال آب،هوا و خورشید نیاز های پایه ای حیات هستند که بدون هر یک یعنی پایان حیات و نابودی همه چیز. اما دست ویرانگر ماشینی انسان آنچنان آب و هوا را آلوده ساخته است که زندگی خودش هم در تهدید و نابودی است...!دیگر آب زلال و پاک طبیعی در رودها و رودخانه ها جاری نیست.دیگر برف ها رنگ سفید و شفاف ندارند.دیگر موج دریا پاک و زلال نیست.ساحل به نمایش میگذارد بطری های خالی با نشان و بی نشان و صدها زباله دیگر..! صدای گریهء ماهی ها به گوش میرسد.خود کشی نهنگ ها لبخند و امید نیست اعتراض است! اعتراض!!!چرا گوشت ماهی ها بد مزه شده است؟چرا پرنده ها آواز نمیخوانند؟ دریای جنوب ایران زمین خلیج همیشه فارس چگونه ماشین و صنعت پیکرت را بیمار ساخته است. متأسفانه در حال حاضر آب و فاضلاب صنعتی پالایشگاه ها و پتروشیمی ها مثل رودخانه روانه این دریا هستند.همچنان زباله و فاضلاب شهرهای ساحلی و آمد و شد کشتی های غول پیکر نفتی و تجاری و غیره دیگر عوامل آلودگی دریای خلیج فارس میباشند.بی شک دیگر کشورهای ساحلی این دریا هم در آلودگی آن از قافله عقب نمانده اند بخصوص امارات و آن جزیره نخل نشان و...! دریای شمال خزر (کاسپین) و روخانه های آلوده که با هزیان به دریا میریزند..!حتی دریاچه های داخلی،آب سدها و ...از آلودگی در امان نمانده اند. مبارزه با آلودگی محیط زیست با گلوله و توپخانه و هیاهوهای تو خالی امکان پذیر نیست،بلکه نیاز به فرهنگ سازی دارد.نیاز به آگاهی دارد.نیاز به واقع بینی دارد که متأسفانه در فرهنگ ما به شعارهای دهن پر کن و توخالی تبدیل شده است..! بیائید حتی برای یک لحظه هم که شده به فکر ماهی ها باشیم که با آب های آلوده تنفس میکنند و شش های بیمار خود را به تقدیر زمان سپرده اند..! نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | سیب و خطا...! وقتی به اطراف خود نگاهی می اندازم و میخواهم بی طرفانه آنچه را دیدم ثبت و بایگانی کنم نمیدانم چرا حیرت زده و افسرده حال میشوم.انگار دردی در وجودم ریشه هایش را تا اعماق روحم میدواند.من سراغ دفتر چه تاریخ گذشته بیمه میروم تا شاید با فریب دادن پزشک بتوانم چند چک پول تومان را کمتر خرج کنم و دوایی هر چند که تاریخ مصرف آن گذشته باشد را برای تسکین درد خویش بجویم.اما آنقدر بهت زده شده ام که گوئی مجسمه ای بی جان و بی روح در کنار رودی از نگاه رهگذران که عرق بر گونه هایشان میچکد میخکوب شده ام.عرقی که کفشهای مرا هم خیس میکند،بی آنکه دانسته باشم زیر لایهء واکس چشم نواز کفشم لایه نمناکی وجود داشته است.از وقتی که من بعلت خوردن سیب در بوستان توسط پلیس دستگیر شدم و پرونده ام به دادگاه فرستاده شد و قاضی حکم محرومیت و اخراج از بوستان را برای همیشه برایم صادر کرد،چند قدم از پارک فاصله گرفتم،پاهایم که به کفش عادت نداشت بو کرده بودند.بوی تعفن با مشامم سازگار نبود.زیرا حس میکردم عضوی در من هست که از بوی گندیده بدش می آید.در همین حال یکی به من نزدیک شد سلام کرد جوابش دادم و از آن پس با او رفیق و برادر شدم.او هم مثل من بود.نمیدانم کقشهای او بوی تعفن میداد یا نه!حس عجیبی در من ایحاد شد،حسی که مثل خوره گوشت و پوستم را میخورد و استخوانهایم درد شدیدی فرا گرفته بود.و هر لحظه شدیدتر میشد.من و رفیقم که مثل هم بودیم با هم دعوا شدیم،یادم نمی آید دعوایمان بر سر چه چیزی بود.من با یک ضربه که نمیدانم با چه بود او را کشتم.بعد از کشتن او بود که حس کردم از خوردن سیب گندیده لذت میبرم.من سعی میکنم با بوی تعفن کفشم کنار بیایم اما بعضی وقتها نفسم بوی بدی میدهد مثل بوی کفشها.میخواهم از این وضعیت رهائی یابم.میخواهم به دکتر بروم اما ابزار کارش آلوده است.میترسم بیماری دیگری بگیرم.در حالی که به اطراف نگاه میکردم یه چیزی به ذهنم رسید،باید خودم دکتر شوم.رفتم کتابفروشی چهار جلد کتاب خریدم قصد دارم کتابها را به دقت بخوانم.مهم نیست که دکتر کاملی شوم اما همین که بدانم اگر ابزار کارشان آلوده باشد من هم مریض میشوم خیلی با ارزش است.یکی از کتابها را خوندم برایم خیلی جالب بود. این آخرین شاهکار نویسنده است.حالا حس میکنم دردم کمتر شده است اما تا بهبودی باید کتابهای بیشتری بخوانم... نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | پایانی دیگر دفتر ایام تعطیلات سفرهای نوروزی در سیزده فروردین بسته شد.البته این به مفهوم پایان سفر و گردشگری نیست بلکه پایان یک مر حله از رسمهای زیبایی است که در فرهنگ ما ایرانیان دارای ریشه تاریخی چند هزار ساله است. به هر حال سفرها با فراز و نشیب های خود به پایان رسید و البته گروهی با تجربه های خوب و دستی پر با سلامت به موطن خود باز گشتند و شاید تعداد اندکی هم بودند که با نا دیده گرفتن قوانین و مقررات رانندگی در جاده ها یا خود به کام مرگ فرو رفتند و یا باعث مرگ کسانی شدند که هیچ خلاف و گناهی نداشتند.به هر ترتیب اگر این موجود دو پا یا همین انسان از یک دهم درصد پانزده میلیارد سلول مغز خود به وزن تقریبی یک کیلو و چهار صد گرم میباشد استفاده میکردشاید به کم تر از بهشتی روی این کره خاکی رضایت نمیداد.دیگر نه کودکان بی گناه قربانی غرور و احساسات،نفهمی و بی شعوری میشدند و نه آسفالت جاده ها شرمندهء نخوردن خون این گونه حوادث میشد...! پروانه ها هم از نا امنی پرواز خود از سرعت ماشینها به دادگاه شکایت میکردند. اما هزار افسوس که خوردن و غریزه و خواب بر عقل و معرفت انسانی غلبه نموده و این موجود در مدت چند دهه عمر خود جز حمل کنندهء پانزده میلیارد سلول مغز یک کیلو و چهارصد گرمی نیست.بی انکه حد اقل استفادهء لازم را از آن برده باشد..در پایان با تمام وجود تقدیم کرم هایی میکند که گویی از از پیش انتظار چنین لحظه ای را میکشیدند..! به امید روزی که انسان حد اقل استفاده را از این نعمت خدادادی بکند تا شاید از این وضعیت فعلی رهایی یابد و دامی که با دست بافته است با عقل باز کند... نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | دست آوردی در آینه نوروز سلام-نوروز است و در این روزها بازار دید و بازدیدها،مهمانی رفتن و مهمانپذیر بودن حسابی گرم و پر رونق است. به هر حال حرارت این بازار تا آواخر سیزده ادامه دارد.جلسات مهمانی،بگو و بخندها،تخمه شکستن و صرف شربت و شیرینی و...در فرهنگ ما ایرانیان جایگاه ویزه ای دارد.که باعث پیوند خویشاوندی و دوستی بیشتر میشود و هم یک تنوع روحی و روانی محسوب میشود که برای زندگی کسالت آور ماشینی و شهر نشینی بسیار ضروری به نظر می رسد..شاید در این هیاهو نقاط لازم و فراموش شده ای هم باشد که غافل شدن از آنها شایسته یک آدم با کلاس و با معرفت نباشد. یکی اینکه در این سفرها و مهمانیها به یک بر نامه ریزی نیاز داریم که زیر بنای عقلی و منطقی داشته باشد. دوم اینکه نباید احساسات سطحی جای همه چیز را بگیرد و خدایی نکرده خود را فراموش یا گم کنیم که باعث قرار گرفتن در حاشیه شویم و از شخصیت و معرفت انسانی فاصله بگیریم و یا باعث کوچک ترین رنجش دیگران شویم. اگر خود را پایبند به امنیت و آرامش در محیط زندگی اجتماعی بدانیم بی شک در رفتار اجتماعی ما حس مسئولیت پذیری و درک حقوق دیگران بیشتر میشود.شاید بعضی افراد با ایجاد آلودگی صوتی،سرعت و سبقت های غیر مجاز و مزاحمتهای غیر اخلاقی و..بخواهند باعث سلب امنیت دیگران شوند که چنین رفتارهایی در شآن و بطن یک آدم با شعور و با معرفت نیست. پس اگر کسی مرتکب چنین اعمالی شد او از انسانیت جز ظاهری یدک نمیکشد و هرزه ای بیش نیست.وگر نه شخصیت و معرفت انسانی خیلی فراتر از این چیزهاست."رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند"جایگاه حرکت انسان به سوی ترقی و تکامل است تکاملی که در آن جوهرهء انسانیت انسان هر چه بیشتر درک و کشف شود. و گر نه سکوت و نابودی دور از ذات پاک انسانیت است.امید است در این سفرها و دید و بازدیدها تجربه های ارشمند به اندوخته هایتان افزون شود و دیگران هم از رفتار و تجربه های خوب شما بهره مند شوند.خاطرات خوش و سبزتان همیشه بهاری و شکوفه لبخند و شادی بر لبها یتان ماندگار باد..بدرود نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | نوروز مبارک باز هم سال جدید و ایام نوروز را به همه دوستان تبریک و شادباش میگویم.آری یکسال گذشت.. یکسال با لحظه های شیرین و و شاید تلخ،یکسال با خاطره های خوب و شاید بد،یکسال از عمر ما کاسته شد، یکسال پیرتر شدیم،یکسال از جوانی ما کم شد..! نمیدانم چقدر در گفتار نیک،کردار نیک،پندار نیک موفق بودیم. و یا چقدر در مشکلات و سختیهای دیگران شریک و حس همدردی داشتیم.چقدر قاضی کارها و اعمال خود بودیم؟ پرونده سال گذشته را ورق زدیم؟ خودمان را محاکمه کردیم؟چه حکمی روی پرونده خود صادر کردیم؟بعد از رویت حکم خجالت کشیدیم؟ یا اینکه سر بلند و مفتخر بودیم؟ راستی خودمان را خانه تکانی کردیم؟.. زندگی زیباست و زیبایی آن لحظه هایی است که من و تو آن را خلق میکنیم واگر معمار خلاقی نباشیم چه خواهیم دید؟ زندگی شاید لبخندی باشد که بر لبان تو میروید و در نگاه من شکوفه میدهد.تو به حرکت ابرها در آسمان خیره شده ای و من به حرکت ماشینها در خیابان ذل زده ام..تو صدای لبخند گلها را میشنوی و لبخند میکاری، ومن شاید در حس عطر آنها در جستجوی پرواز باشم.من و تو درد مشترکیم در خطوط یک جاده، که غروب افق آن پیداست..! شاید شرمنده اخلاق سنگ و خاک شویم و کرم خاکی را مسموم کنیم...!!! نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|