بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
امدادگران بقاء یا بکاء؟! انسان با آن عظمت و بزرگی که دارد بعضی وقتها آنقدر پست و گندیده میشود که خودش هم،از خودش بدش می آید این بوی،به مشام هر کسی نمی رسد یا بهتر بگویم مشام هر کسی این بوی را حس نمیکند. اگر روزی به این مرتبه رسیدید که بوی گندیدهء خود را استشمام کردید شما متولد دنیایی دیگر شده اید دنیایی که در آن پنجره های بازتری دارد و روشنایی و شفافیت شیشه هایش بیشتر است.آیا میتوان با گشودن یکی از این پنجره ها نعش گندیده و غلغله از کرم را دید؟! نعشی که روزی در لعاب رنگها می درخشید و پزهای خراش آورش هنوز بر ذهنها مانده است.من یک روز هوس کردم بروم بازار پز و هیولاها.بازار شلوغ بود و جنس ها مناسب.اول رفتم دکان هیولا فروشی یک کله پاچه خریدم.بعد رفتم دکان پز فروشی و گفتم پز میخواهم چه مدلهایی دارید؟او گفت هر سایزی که به تن تان بیاید یک جوراب هفت انگشتی خریدم.مشخصات آن اینطور نوشته بود: تعداد گره:364- تعداد بند:12- تعداد رنگ:30- جنس: سیاه و سفید.دکان دار بهم گفت این جنس اورجینال است اگر نبود آنرا بر گردانید و تو صورتم بزنید و هفت برابر قیمت آن را دریافت کنید.جنس ها را بر داشتم و قدم زنان به طرف خانه راه افتادم در راه گدایی را دیدم که از نیازمندی می نالد و گریه می کند. دلم براش آتش گرفت نگاهی به اطراف انداختم چشمم به یک بستنی فروشی افتاد رفتم یک کیلو بستنی خوردم تا دلم خاموش شد. بعد دست کردم تو جنس های بقچه از میان کله پاچه هیولا یک پاچه را به او دادم.داشتم در بقچه را می بستم که به راهم ادامه دهم.سر را بلند کردم او نبود انگار قطرهء آبی شده و در زمین فرو رفته.یک آروقی روی بستنی ها زدم و به طرف خانه حرکت کردم.وارد اتاقم که شدم یک راست رفتم ماشین لباس شویی را روشن کردم و کله پاچه هیولا در آن گذاشتم تا خوب شسته شود. جوراب را هم از بسته اش در آوردم و گذاشتم پشت شیشه داخل پنجره تا اگر کسی از بیرون به پنجره ام نگاه کند آن جوراب را ببیند. در حالی که ماشین لباس شویی کار می کرد و صداهای زیادی به اطراف می فرستاد حس کردم این صدا مرا آزار می دهد و دارد کسل و افسرده ام می کند. بلند شدم رفتم نگاهی به کله پاچه بیندازم و ببینم چه مدت دیگر شسته می شود که صدای بوق ماشین زباله بر شنیدم پنجره را باز کردم دیدم کارگران ماسک بر دهان مشغول جمع آوری و بار کردن زباله ها هستند در همین حال دیدم یکی از آنها نقش بر زمین شد از پشت پنجرهء اتاقم فریاد زدم چه ش شد؟ یکی از کارگران گفت: به خاطر بوی گند زباله است که حالش بهم خورده است. گفتم مگر در زباله چی بود؟ او گفت یک نعش گندیده و غلغله از کرم. در حالی که پنجرهء اتاقم باز بود نگاهی به جوراب هفت انگشتی انداختم و رفتم سراغ ماشین لباس شویی تا ببینم چه موقع تمام می شود. یک لحظه که چشمم به ماشین افتاد جاء خوردم دیدم ماشین چندین برابر بزرگ تر شده است حس کردم چند لحظه دیگر دیوارهای اتاقم از هم می پاشد و سقف فرو می ریزد در حال فکر کردن بودم و خون سرد،که یک لحظه ایمنی و آتش نشانی به ذهنم رسید تلفن را بر داشتم تا شماره ایلچیان آتش نشانی بگیرم یکی آنطرف خط گفت: در وپنجره اتاق ت را محکم ببند از آن بیرون نیائید ما چند دقیقه دیگر می رسیم.. پس از مدتی کوتاه ماشین ایمنی و آتش نشانی آجیر کشان با امدادگرانشان رسیدند از پشت پنجره به آنها نگاهی انداختم دیدم هر کدام ازآنها با وسائل و ابزار کارشان به طرف اتاقم می دوند یک نفر از آنان که پله ای سیاه رنگ به دوش داشت شناختم او همان گدایی بود که چند وقت پیش هنگام بر گشتن از بازار در راه دیده بودم و یک پاچه از آن کله پاچه هیولا را به او داده بودم آنها فریاد می زدند چرا پنجره اتاقت نمی بندید؟ آن را ببند و پرده را هم بکشید.. به بیرون نگاه نکنید مگر نمی دانید دارید از بین میروید؟ شما دارید میمیرید.. من آهسته گوشه پرده پنجره را کنار زدم تا از پشت شیشه ببینم آنها چه کار میکنند یکی از آنها به پنجره نزدیک شد و گفت چرا داری فکر میکنی؟ چرا به حال و روز خودت گریه نمیکنی؟ دیگر فکر کردن تمام شده است تو داری می میری..مگر تو دیوانه شده ای؟ من در اندیشه ای متفکرانه فرو رفته بودم و حرف های او مثل صدای زنبورهای گل باغچه بود.. او آنقدر از فکر کردن من عصبانی شده بود که ناگهان چند سنگ به طرف شیشه پنجره اتاقم پرت کرد و شیشه ریزه ریزه فرو ریخت پس از فرو ریختن شیشه پنجره اتاقم آنها را میدیدم که از اتاقم بالا میروند و من همچنان در فکری عمیق حرکات و همهمه آنها را نظاره میکردم./.. نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|