بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
هنر نمی میرد و هنرمند زنده است موسیقی هنری است که تاریخ مشخصی از پیدایش آن در دسترس نیست اما از بقایا و شواهد آن چنین پیدا است که تاریخ طویلی است که در غم ها و شادی ها همراه انسان بوده است همچنان که غم و شادی در ذات انسان بوده، هست و خواهد بود. روح و جان و دل آدمی همواره تشنه شنیدن آهنگ هایی است که گوئی ریشه در باران آسمانی دارد بارانی که بر هر کویر سوخته ای ببارد آنجا بهار می رویاند و سبز و خرم می کند.موسیقی یکی از تأثیر گذار ترین التیامی است که زخم های روح و جان آدمی را تسکین و درمان می کند.انسان با فراز و نشیب های گوناگون به قربانگاه نیستی یا همان مرگ نزدیک می شود،قربانگاهی که هیچ راه گریزی از آن نیست خستگی راه و زخم های باقی مانده از روزگار خویش همراه با آه...! و دردهای بی بدیل...! اینجا است که به نوازش نیاز دارد و به لبخند های سحر انگیز ملودیها و ریتم های روح بخش یک آهنگ. اخیراً دانشمندان در یک آزمایش موسیقی بر روی گیاهان و درختان به این نتیجه رسیدند که موسیقی هم بر رشد و هم بر ثمر دهی آنها تأثیری باور نکردنی داشته است و امروزه از موسیقی برای درمان بعضی از بیماری ها به نام «موسیقی درمانی» استفاده می شود. موسیقی ریشه در روح و دل آدمی دارد و به خاطر همین ریشه های روحی و معنوی است که هم بر جان می نشیند وهم آرام بخش دردها است مهم نیست که با کدام زبان بیان شود زیرا موسیقی که ترجمه نمی خواهد من خود آهنگ های مختلفی به زبان انگلیسی، روسی، اسپانیایی، هندی، عربی و... گوش میکنم و بسیار لذت می برم بی آنکه ذره ای این زبان ها را بلد باشم شعری که در این ترانه ها خوانده می شود خود دارای ملودی است و ارتباط و پیوندی که بین کلمات و ملودی و تأثیری که بر مخاطب دارد ناشناخته است و هزاران نکته ناگفته دیگر که در این مقاله نمی گنجد....! با وجود آنکه تعداد زیادی آهنگ ساز و خواننده های جدید وارد عرصه هنر موسیقی شده اند چرا نتوانسته اند ستاره این آسمان هنری شوند؟ حالا فوق ستاره بودنش ارزانی خودشان. چرا نسل های جدید امروز پس از دگرگونی فرهنگی هنری که در دهه پنجاه به وجود آمد همچنان کام تشنهء خود را با موسیقی هنرمندان قبل از آن دوره سیرآب می کنند؟!! پاسخ این دو سؤال را به شما خوانندگان و بازدید کنندگان گرامی واگذار می کنم. آنچه در ادامه می خوانید چکیده پاسخی است که خود به وسعت بینش خویش به آن داده ام... موسیقی موجودی نیست که او را بکشیم و بعد هم در گوشه ای برای همیشه دفن ش کنیم و یا اینکه او را وارد چار چوب سلیقه ی خاصی کنیم و خط و نشان برایش رنگ کنیم و...! زیرا بهترین آثار هنرمندان، آثاری است که هنرمند برای خلق آن اختیاری نداشته است حالا اسم آن هر چه که بگذاریم تراوش ذهن، الهام و...! هنر گوهر پاکی است حال نقاشی باشد، مجسمه سازی باشد، موسیقی باشد و... به همین خاطر آهنگ هایی که این چنین متولد شوند بی شک آهنگ هایی ماندگار خواهند بود و از همه مهمتر آن که هنرمند باید دارای استعداد خدادادی باشد وگر نه آثار ساخته شده، آثاری یک بار مصرف بیش نخواهد بود. به نظر من موسیقی قبل از دگرگونی دهه پنجاه دارای چند خصوصیات ممتاز است 1- شعرها دارای ریشه ی ادبی،فرهنگی،هنری و تاریخی بودند 2- فضای فعالیت، فضای باز تری بود زیرا فضای بسته مثل آن ماند که پرنده در قفس باشد و بهترین غذاها هم به او بدهیم 3- هنرمندان در بین اقشار مختلف جامعه دارای احترام و اعتبار خاصی بودند... گر چه بعد از آن دگرگونی هم تعدادی از هنرمندان با سختی و دشواری که به جان خریدند مثل استاد شجریان، خانم حمیرا، خانم هایده که اینها فوق ستاره های هنر موسیقی هستند به کار خود ادامه دادند و آثاری هم از خود بر جایی گذاشتند و تعداد دیگری که ستاره های آن زمان محسوب می شدند مثل معین، گلپا، داریوش، ستار...مهستی، مرضیه و... هم در خارج از کشور به کار هنری خود ادامه دادند و همه آثار این هنرمندان وارد بازار شد و بی هیچ دغدغه ای به دست مردم رسید و همچنان نود درصد آن موسیقی را تشکیل می دهند که مردم با آن سر گرم اند و زندگی می کنند بنا بر این هنر نمی میرد و هنرمند زنده است...! بدرود نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | اتل متل...! اتل متل تو توله / مدرک پاره چه جوره / نه آب خورده نه شبنم / انگار توی بارونه / ببم بارون کجا بود / ببم شبنم کجا بود! / بی پرس میگنده / نمک بزن نگنده / هی ببم! نمک بزن نگنده / آخه پرس نداره / ببم مگر ندیدی؟! / بادنجونه رسیده دیگر آفت نداره.../ القصه شاه غلام سر کلاس درس بعد از کلی توضیح و تحلیل و تفسیر یکه کتش را درست کرد و گفت: وقتی که من در لندن کالج می رفتم چه شب های زیبایی و خاطره های به یاد ماندنی داشتم مخصوصا موقع کریسمس که می شد برج ایفل را با لامپ های رنگی چراغانی و تزئین می کردند چقدر منظره زیبایی بود.. فسقلی ته کلاس صدا زد استاد اجازه – استاد دادی کشید و گفت: خفه.. ساکت... اما فسقلی آدمی نبود که به این سادگی عقب نشینی کند- دو باره صدا زد استاد اجازه؟ استاد که حسابی عصبانی شده بود و می خواست از دست فسقلی راحت بشه گفت: چیه.. بگو و بمیر.. فسقلی با خون سردی گفت: بابام مدتی فرنگ بود وقتی از آنجا بر گشت یک روز که خاطراتش را برای مامانم تعریف می کرد شنیدم که می گفت: در شهر پاریس برجی زیبا و دیدنی هست که به اش می گویند برج ایفل اما چرا شما از زیبایی برجی تعریف می کنید که در شهر و کشوری دیگر وجود دارد؟! آیا واقعا شما وقتی که در شهر لندن به تحصیل مشغول بودید با آن چشم تیزبینتان برج ایفل را در شهر پاریس می دیدید؟ یا این که دارید خالی می بندید؟ استاد که از عصبانیت چیزی نمانده بود که منفجر شود گفت: فعلا زنگ استراحت.. اما فسقلی بیاید دفتر. فسقلی به آرامی وارد دفتر شد در حالی که استاد پشت میز با دستمال کاغذی عرق پیشانیش را پاک می کرد گفت: آخه تو می دونی چه کار میکنی؟ آره همین قدر به یقین رسیده ام که در خیلی چیزها اطلاعات من از شما بیشتر است گر چه این سخن تلخ است اما گفتنش بی لطف نیست.. استاد گفت: شک ندارم که شما شاگرد با هوشی هستید اما درست نیست این چنین توی ذوق من بزنید نا سلامتی من استاد تو هستم..بگو از من چه میخواهی؟ فسقلی که اوضاع را بر وفق مراد می دید در پوست خودش نمی گنجید و گفت: خب معلومه..! اولا در هیج درسی من و از نمره های باد آورده بی نصیب نکنی- دوم: توی درس و مشک و بحث کاملا هوای من و داشته باشی. سوم: وقتی میخواهی سر کلاس لاف های تو خالی بزنی به من مرخصی بده بروم خونه... استاد قلابی که تداوم کارش را در جامه ی عمل پوشاندن به حرف های فسقلی می دید خواسته های فسقلی را پذیرفت...! و اما فسقلی فارغ و تحصیل شد و به یک نان و نوایی رسید. یک روز از روزهای کاری استادش را دید که با عصبانیت وارد آن جمع شد و شروع کرد به دادو فریاد.. مگر تعدادی از شماها روزی شاگرد من نبودید؟ چرا نمک خوردید و نمکدان را شکستید؟ بشکنه این دست که از همان اول هم نمک نداشت.. فسقلی که تبسمی بر لب داشت و دستی بر سبیل پر پشتش کشید وگفت: برج ایفل و در مسکو ندیدی؟!.. نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | پرنده سفید...! بعضی وقت ها که به خود نگاه می کنم جز یک سایه پوچ و سر گردان در بین هزاران سایه متلاشی شده چیزی نمی بینم سایه ای که مثل کنه نیش مکنده اش را در وجودم فرو برده است. وقتی پرندهء سفید درآسمان پروارز می کند تنها چیزی که او را می آزارد خورشید است زیرا چشمش به آن سایهء لعنتی می افتد که رهایش نمی کند.آسمان ابری را خیلی دوست دارم زیرا وقتی پرنده سفید در آن پرواز می کند دیگر از آن سایهء پلشت خبری نیست. نمی دانم چرا خیابان و کوچه های محله ما را مسدود کرده اند چند جا یی هم تابلو ورود ممنوع را بر تنهء درختان کوبیده بودند سربازی را دیدم که زیر یکی از آن درخت ها دفترچهء خاطراتش را می نوشت و پرندهء سفیدی که در لا به لای شاخهء آن درخت آواز غربت و تنهایی را سر می داد و انتظار تودهء ابری می کشید که از اقیانوس به طرفش در حرکت است.. نظافت چیان شهرداری مشغول جمع کردن زباله در کوچه خیابان ها بودند در بین زباله ها قلم های شکسته ای را دیدم که هنوز پر از مرکب بودند.. و کاغذ پاره هایی که شاید دفترچه خاطرات آن سر باز هم در آنها باشد.. و نقاشی کودکی بر کاغذ مچاله شده ای که عکس یک تابلو ورود ممنوع را به تصویر کشیده بود..!
نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|