تبليغاتX
بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
ایستگاه آخر !
موضوع: شبنم گل سرخ.... چهارشنبه 1387/10/25 10:6

به جستجوی کدام گم شده! در این وادی تنهایی و غربت خویش، این چنین می دود این اسب چموش؟! چه کسی تعداد قدم هایش را به خاطر سپرده است؟ از نعل هایش باید پرسید، که هر از چند گاهی آنها را عوض می کنم بی آن که به سائیدگی شان نگاه کنم! این سائیدگی نعل ها نیست این نمایش مرگ ثانیه های طلایی عمر است...! بر خیز! که صدای کند شدن چرخ های قطار به گوش می رسد، بی گمان ایستگاه بعدی خواهد ایستاد. اسباب بازی هایت را بر دار- باید پیاده شویم، بلیط های اضافی باطل اند آن ها را در قطار رها کن! این جا ایستگاه آخر است اسباب بازی هایت را فراموش نکن باید پیاده شویم...!!             

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |

به جستجوی یک آدرس! (قسمت آخر)
موضوع: ادبیات داستانی.... پنجشنبه 1387/10/19 11:4

در حالی که لحظات سخت و سنگینی بر آن ترافیک شلوغ سایه افکنده بود چراغ سبز راهنما روشن شد و ترافیک متل ماری خزنده شروع به حرکت کرد و ماشین آن جوان هم به سوی مقصدی که بیمارستان باشد به راه افتاد اگر در ترافیکی دیگر زمین گیر نشود. آدم ها هر کدام به سوی رفتند و من هم به راه خود ادامه دادم. از دور نرده های حفاظی آجری نمایان شد و آن نویدی نبود جز آنکه پشت این نرده ها رودی خروشان در حرکت است پراکنده آدم هایی در کنار آن حفاظ ها در حال رفت و آمد بودند بعضی از آنها بر حفاظ ساحل تکیه داده بودند و دقایقی نگاهشان به گوشه ای دوخته شده بود گویی پریشان حالی خویش را بر حفاظ های آجری خال کوبی می کنند. من هم به ساحل رود رسیدم رودی خروشان با صدای مهیب خاص خود بر نگاهم نشست و تحیر شگفتی بود که وجودم را فرا گرفت. سنگ ها در امواج خشمگین رود چنان به هم سائیده می شدند که انگار خشم رود به اوج خود رسیده بود. مه ای از دود بر شهر سایه افکنده بود و مناره های مسجدی از دور پشت غبارها نفس می کشید.سا ختمان های بلند و آسمان خراش که در این دود و دم سر بلندی و غرورشان شکسته بود سایه های دراز خود را به رخ سنگ فرش خیابان ها می کشیدند تا شاید از پوسیدگی وجودشان بکاهند قسمتی از شهر آن طرف رود در کوهپایه قرار داشت و پلی بر رود بود که پیکرهء شهر را به هم وصل می کرد پلی لرزان که گویی ستون هایش در دندان های امواج فریاد می کشد و ثانیه های دیگر طعمهء امواج خروشانی خواهد شد که دیگر حوصله اش به آخر رسیده است خود را به پل رساندم تا عبور رهگذران را از نزدیک ببینم کسانی که به آخر طول پل می رسیدند لبخندی بر چهره شان سبز می شد که حاکی از رضایت و خوشحالی بود نمی دانم لبخند مرگ را حس کرده اند یا مست شادی و آرامش بعد از ترس اند هر چه که باشد باید آن را تجربه کرد روی پل راه افتادم تا به آن قسمت شهر بروم وسط پل رسیدم ضربه هایی که به ستون ها وارد می شد تنها چیزی بود که بر پیکرهء پل و وجود آدمی لرزه می افکند و قهقه خنده های مرگ بود که با صدای مهیب رود به هم می آمیخت و آدم خودش را بین مرگ و زندگی حس می کرد و تب بی رمقی بود که بر گام هایم فزونی می یافت و من لنگان لنگان به راه خود ادامه می دادم تا به آخر پل رسیدم و لبخندی بی اختیار بر لبانم نشست و نفس هایی که در سینه حبس شده بودند آهسته آهسته آزاد می شدند. داشتم به راه خود ادامه می دادم که چشمم به پیرزنی افتاد که تمام صورت و دست هایش خال کوبی شده بود و گردن بندهایی که از مهره های رنگارنگ بزرگ و کوچک درست کرده بودند به گردن آویخته بود صدایم کرد و گفت:می خوای بروی پیش شاهه پریان؟ لبخندی از روی تمسخر کردم گفتم:شاهه پریان...! برو بابا...! بگو ببینم شاهه پریان تو کدوم خیابون ویلا اجاره کرده؟! او گفت:نه!من جدی میگم- شوخی نمی کنم سر چشمه این رود یه کوه فیروزه ای که یک آبگیر بزرگ توی وسط سخره های فیروزه درست شده که وسط آن یک چشمه فوران است آب های زلال و آبگیر فیروزه ای خیلی زیبا است شاهه پریان با چندتا پری دیگر توی آن آبگیر زندگی می کنند راه اش کمی دوره اما به رفتنش می ارزد. گفتم تا حالا کسی هم رفته آنجا؟ گفت: آره یه درویش سه بار رفته آنجا و هر بار از مرتبه قبلی راضی تر بوده آخه شاهه پریان خیلی مهربانه با سخاوت و با محبته بار اول که به تو لبخند می زند تو از هوش میروی... گفتم باشه بر می گردم وارد یک خیابان شدم که تابلو کتابفروشی نگاهم را جلب کرد همین جوری کتاب ها را یکی پس از دیگری ورانداز می کردم که چشمم افتاد به کتاب:«عقل و علم کلید رازهای نهفته» کتابی قطور با طرح جامع و کامل و زیبایی خاص خود بود کتاب را خریدم و از کتابفروشی بیرون آمدم که بارانی در حال باریدن بود و گنجشکها در حال پرواز.      

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |

به جستجوی یک آدرس! (قسمت سوم)
موضوع: ادبیات داستانی.... دوشنبه 1387/10/09 11:51

چهار راه شلوغی است انگار حاکمی بر آن فرمان می راند آن چیزی نیست جز چراغ سه رنگ راهنمایی و رانندگی که همه را ملزم به اطاعت و فرمانش می کند و معمولا کمترین تخلف و سر پیچی در آن صورت می گیرد.نمی دانم  چرا زندگی ما آدم ها به این همه فرمان وابسته شده است؟ چرا اطراف خیابان این همه برج های بلند و آسمان خراش ساخته اند که دیگر نمی شود آسمان را آبی دید؟ مگر من چقدر در این خیابان راه خواهم رفت،نفس خواهم کشید که این چنین حصار های بلندی اطرافم را احاطه کرده است؟ شنیده ام که وقتی نیاکانم این شهر را بنا نهادند این همه آسمان خراش و چهار راه شلوغ و چراغ خطر در نقشه آن نبود آسمان پائین و نزدیک بود،آسمان به شیشه پنجره ها چسبیده بود آدم چقدر آزادانه اطراف خودش را می دید و آسمان را لمس می کرد او در این آزادی غرق بود و با پرندگان آواز می خواند و از این همنوایی لذت می برد و لحظه هایی شیرین را در خاطراتش ثبت می کرد آدم با زبان پرندگان بیگانه نبود زبان آنها را می فهمید و مرهم دردهایشان بود اما الآن پرندگان از این شهر و آدم هایش بیزارند و باریدن یک باران را انتظار می کشند. حالا اگر چراغ راهنما یی دچار مشکل فنی شود چه اتفاقی پیش می آید؟ و مکانیک آن هم در ته یکی از این ترفیک ها مانده باشد! چراغ راهنما قرمز می شود ماشین ها پشت آن میخکوب می شوند و من از عرض یکی از آن خیابان ها که به چهار راه منتهی می شود عبور می کنم تا در طول خیابان اصلی به راه خود ادامه دهم اما چشمم به یکی از این ماشین ها که در ترافیک پشت چراغ قرمز قرار گرفته اند می افتد چراغ هایش روشن است و جفت راهنما می زند و صدای زمزمه و حرکات غیر طبیعی عابران مرا به آن نقطه می کشاند خودم را به آنجا می رسانم مرد جوانی که از صورتش عرق می چکد و اشک در چشمانش حلقه زده است در پریشان حالی خاصی به چراغ قرمز نگاه میکند و مشت خود را بر فرمان اتومبیل می کوبد و گاهی هم نگاه ناتوان و شرمسار خود را به صندلی عقب که خانم ش از درد زایمان به دور خود می پیچد می اندازد و امید گسسته خویش را در جوانه ای می جوید که شاید در چراغ قرمز بروید و سبز شود. تعدادی از عابرین خود را به آن ماشین رسانده اند اما بهت زده به صورت همدیگر نگاه می کنند و گویی نقطه چین های سطر زندگی خویش را در لال بودن تجربه می کنند! آری خانم جوان از درد زایمان و سر نوشتی که او را به ترافیک سنگین پشت چراغ قرمز گره زده است می نالید و هر دقیقه به تعداد آدم هایی که اطراف ماشین حلقه زده بودند افزوده می شد همه میخواستند کمک کنند اما کاری از دستشان بر نمی آمد. چند خانم که خود را به درب عقب اتومبیل چسبانده بودند از پشت شیشه شاهد ناله های بی امان او بودند بغض گلویشان را می فشرد و اشک از چشمانشان سرازیر بود... (قسمت چهارم هفته دیگر)

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |

به جستجوی یک آدرس! (قسمت دوم)
موضوع: ادبیات داستانی.... دوشنبه 1387/10/02 14:6

صدای ماشین ها و گاهی بوق آنها با صحبت رهگذران در هم می آمیزد و بعضی وقت ها حرف های آنها را قطع می کند و آنان مجبوراند چند بار آن را تکرار کنند بعضی جاها آن قدر ازدهام جمعیت زیاد بود که با زحمت می شد راه رفت. تابلو زردرنگ سر در مغازه ای که با خط قرمز بر آن نوشته شده "عطاری صادق" مرا به سوی خود جلب می کند. یادم می آید در کودکی وقتی دلم درد می گرفت مادر بزرگم یک جوشاندهء گیاهی به من می داد و من خوب می شدم او به من گفت من دواء را از عطاری گرفته ام آیا از آن داروهایی که برای دل درد خوب باشد در این عطاری پیدا می شود؟ وارد عطاری شدم دکان جا دار بزرگی با قفسه های منظم و تعدادی مشتری در حال خرید... چشمم به آدم میان سالی افتاد که با سر طاس و ریش متوسط مشغول فروختن دارو و توضیحات لازم برای ارباب رجوع است صبر کردم تا خلوت شد و نوبت به من رسید عطار با لحنی مهربانانه گفت: بفرمائید؟ به او گفتم: داروی دل درد دارید؟ عطار قیافه ام را ورانداز کرد و گفت: خدا بد نده برای خودت می خواهی؟ من هم با تکان دادن سر و تائید گفتم آره...! او ادامه داد چه مدت است..؟ و چه مواقعی درد می کند؟..گفتم: شبها و بعضی وقت ها هم اول صبح .. سرش را چند بار تکان داد و نفس عمیقی کشید و گفت: ..آره دارم! نوع خوبش هم دارم. گفتم یعنی اگر آن را استفاده کنم دیگه دردم خوب می شود؟ لب هایش کش انداخت و گفت: خوب شدن دست خدا است ما و دارو واسطه و وسیله ایم.. نمی دانم؟! بعضی ها که بردند انگار راضی بودند چون دیگه بر نگشتند! پس برایم آماده کنید. او چند نمونه از داروی گیاهی که هر کدام در بسته ای پیچیده بود گذاشت روی میزی که من جلویش ایستاده بودم و گفت: طریقهء استفاده آن در برگه ای داخل بسته ها نوشته شده است. عطار در حالی که چشم به در مغازه و جمعیتی که در بیرون در حال رفت و آمد بودند دوخته بود گفت:از کجا می آیی؟ گفتم: از سر زمینی دور.. و بهاء آن را به او پرداخت کردم و پرسیدم راستی می گویند رود بزرگی از وسط این شهر می گذرد که بر آن یک پل از جنس عجایب ساخته اند،آن کجا است؟ عطار در حالی که نگاهش به گوشه ای دوخته شده بود گرداب عمیقی اندیشهء او را به گذشته ای دور در خود می پیچید و رنگ از رخسار در نگاهش می جوشید گفت:آر..آره آن رود آخر همین خیابان است البته الآن دیگه مثل قدیم آب ندارد آب آن فصلی شده است در بعضی فصل ها طغیان می کند.. من دو سال بیشتر نداشتم که پدرم معمار آن پل بود و از بالای ستون به آب خروشان رود سکوت کرد و عمرش را داد به شما.. آب آن قدر زیاد و با سرعت بود که جنازه پدرم را هر گز پیدا نکردند بعد از مرگ پدرم تا مدتی کسی پیدا نشد که کار آن پل را ادامه دهد چون می گویند سه ستون از هفت ستون آن بر پشت دیوی بنا نهاده اند که از طرف شاهِ پری یان مورد لعن و نفرین قرار گرفته است اگه خواستی از روی آن عبور کنی خیلی مواظب باش چون آب آن بالا آمده و سرعتش زیاد است اگر برای اولین باره که میخوای از روی آن عبور کنی حتماً از کسی کمک بگیرید مواظب خودت باش...! از عطاری بیرون آمدم و به راه خود در طول خیابان ادامه دادم... ( هفته دیگر قسمت سوم)    

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |


gulsang86.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati