بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
به جستجوی یک آدرس! (قسمت اول)
موضوع: ادبیات داستانی....
سه شنبه 1387/09/26 19:41 روز تقریباً آفتابی است گاهی لکه های پراکنده ابر به هم می پیوندند و سایه خود را بر شهر می غلطانند خیابان شلوغ است و پیاده رو ها پر از جمعیتی است که پشت نگاه شان نوعی افسردگی خفته است گام های خسته آنان حکایت از سنگینی شانه هایی دارد که طوفان فصلی زندگی بر آنها تحمیل کرده است. ترافیک ماشین ها مثال پولک های ماهی ماند که این جا بر آسفالت خیابان بافته شده است درختان رنگ باخته از دود و دم شهر ناگفته های خود را بر آواز حنجره گنجشکانی بیان می کنند که خود در حیرت زندگی سهمگین خویش لحظه های باریدن یک باران را انتظار می کشند تا شاید پرها ی شان از آلودگی دود بشوید و برای یک بار هم شده نو شدن خود را در آئینه زندگی ببینند. من به جستجوی آدرس و نشانی قدم در این خیابان شلوغ گذاشته ام و گاهی از رهگذران و دکان داران نشانی را سؤال می کنم اما آدم هایی که مورد سؤال من هستند آنقدر عجول و رنگ پریده اند که در ذهنم سؤالی دیگر ساخته می شود در پیاده رو خیابان به راه خود ادامه می دهم و گاهی هم نگاهم به گوشه ای دوخته می شود حلقه جمعیتی از دور نظرم را جلب می کند به آنها نزدیک می شوم فالگیری است که عبای قهوه ای بر دوش با موهای بلند و ریش پر پشت و بلند خود بساط انداخته است و مشغول کاسبی است او در اولین نگاهش به مشتری چنین می گوید: نیت کن فال یا استخاره؟... و بعد هم با توضیحاتی و گرفتن چند اسکناس به همت مشتری و گاهی هم با چانه زنی به پایان می رسد. نگاهش به من افتاد و گفت: نیت کن... پول نان خشکی است برای شام درویش و کتاب رنگ و رو رفته خود بر داشت و ادامه داد: کلید حل معما این جا است فال یا استخاره؟ من به آرامی به او گفتم: واقعاً اگر کلید حل معماها پیش شما هست پس چرا تا حالا معمای خویش را حل نکرده ای؟ تو در حالی روز را به شب و شب را به روز می رسانی که به نان خشکی محتاجی؟!... دستی بر ریش پر پشت بلندش کشید و بعد هم نوک بینی ش را خاراند.. نگاهش در کتاب بود و با انگشتانش نرمی گوشش را می مالاند... و من به راه خود ادامه دادم نگاهم به مناره های مسجدی افتاد که چند لکه ابر سفید در بالای آن در حرکت بود و خورشید پشت نقاب ابر به آرامی حرکت می کرد در این منظره چشم نواز گویی گلدسته ها ستونی شده اند به زیر ابر و آن را حمل می کنند نمی دانم این ابرهای مسافر به کدام دیار خواهند رفت؟ و بر کدام کوه، دشت یا کویر خواهند بارید؟... (ادامه دارد) نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | |