بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG



![]() |
|
|
به جستجوی یک آدرس! (قسمت دوم)
موضوع: ادبیات داستانی....
دوشنبه 1387/10/02 14:6 صدای ماشین ها و گاهی بوق آنها با صحبت رهگذران در هم می آمیزد و بعضی وقت ها حرف های آنها را قطع می کند و آنان مجبوراند چند بار آن را تکرار کنند بعضی جاها آن قدر ازدهام جمعیت زیاد بود که با زحمت می شد راه رفت. تابلو زردرنگ سر در مغازه ای که با خط قرمز بر آن نوشته شده "عطاری صادق" مرا به سوی خود جلب می کند. یادم می آید در کودکی وقتی دلم درد می گرفت مادر بزرگم یک جوشاندهء گیاهی به من می داد و من خوب می شدم او به من گفت من دواء را از عطاری گرفته ام آیا از آن داروهایی که برای دل درد خوب باشد در این عطاری پیدا می شود؟ وارد عطاری شدم دکان جا دار بزرگی با قفسه های منظم و تعدادی مشتری در حال خرید... چشمم به آدم میان سالی افتاد که با سر طاس و ریش متوسط مشغول فروختن دارو و توضیحات لازم برای ارباب رجوع است صبر کردم تا خلوت شد و نوبت به من رسید عطار با لحنی مهربانانه گفت: بفرمائید؟ به او گفتم: داروی دل درد دارید؟ عطار قیافه ام را ورانداز کرد و گفت: خدا بد نده برای خودت می خواهی؟ من هم با تکان دادن سر و تائید گفتم آره...! او ادامه داد چه مدت است..؟ و چه مواقعی درد می کند؟..گفتم: شبها و بعضی وقت ها هم اول صبح .. سرش را چند بار تکان داد و نفس عمیقی کشید و گفت: ..آره دارم! نوع خوبش هم دارم. گفتم یعنی اگر آن را استفاده کنم دیگه دردم خوب می شود؟ لب هایش کش انداخت و گفت: خوب شدن دست خدا است ما و دارو واسطه و وسیله ایم.. نمی دانم؟! بعضی ها که بردند انگار راضی بودند چون دیگه بر نگشتند! پس برایم آماده کنید. او چند نمونه از داروی گیاهی که هر کدام در بسته ای پیچیده بود گذاشت روی میزی که من جلویش ایستاده بودم و گفت: طریقهء استفاده آن در برگه ای داخل بسته ها نوشته شده است. عطار در حالی که چشم به در مغازه و جمعیتی که در بیرون در حال رفت و آمد بودند دوخته بود گفت:از کجا می آیی؟ گفتم: از سر زمینی دور.. و بهاء آن را به او پرداخت کردم و پرسیدم راستی می گویند رود بزرگی از وسط این شهر می گذرد که بر آن یک پل از جنس عجایب ساخته اند،آن کجا است؟ عطار در حالی که نگاهش به گوشه ای دوخته شده بود گرداب عمیقی اندیشهء او را به گذشته ای دور در خود می پیچید و رنگ از رخسار در نگاهش می جوشید گفت:آر..آره آن رود آخر همین خیابان است البته الآن دیگه مثل قدیم آب ندارد آب آن فصلی شده است در بعضی فصل ها طغیان می کند.. من دو سال بیشتر نداشتم که پدرم معمار آن پل بود و از بالای ستون به آب خروشان رود سکوت کرد و عمرش را داد به شما.. آب آن قدر زیاد و با سرعت بود که جنازه پدرم را هر گز پیدا نکردند بعد از مرگ پدرم تا مدتی کسی پیدا نشد که کار آن پل را ادامه دهد چون می گویند سه ستون از هفت ستون آن بر پشت دیوی بنا نهاده اند که از طرف شاهِ پری یان مورد لعن و نفرین قرار گرفته است اگه خواستی از روی آن عبور کنی خیلی مواظب باش چون آب آن بالا آمده و سرعتش زیاد است اگر برای اولین باره که میخوای از روی آن عبور کنی حتماً از کسی کمک بگیرید مواظب خودت باش...! از عطاری بیرون آمدم و به راه خود در طول خیابان ادامه دادم... ( هفته دیگر قسمت سوم) نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت | |