تبليغاتX
بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG - به جستجوی یک آدرس! (قسمت سوم) خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
به جستجوی یک آدرس! (قسمت سوم)
موضوع: ادبیات داستانی.... دوشنبه 1387/10/09 11:51

چهار راه شلوغی است انگار حاکمی بر آن فرمان می راند آن چیزی نیست جز چراغ سه رنگ راهنمایی و رانندگی که همه را ملزم به اطاعت و فرمانش می کند و معمولا کمترین تخلف و سر پیچی در آن صورت می گیرد.نمی دانم  چرا زندگی ما آدم ها به این همه فرمان وابسته شده است؟ چرا اطراف خیابان این همه برج های بلند و آسمان خراش ساخته اند که دیگر نمی شود آسمان را آبی دید؟ مگر من چقدر در این خیابان راه خواهم رفت،نفس خواهم کشید که این چنین حصار های بلندی اطرافم را احاطه کرده است؟ شنیده ام که وقتی نیاکانم این شهر را بنا نهادند این همه آسمان خراش و چهار راه شلوغ و چراغ خطر در نقشه آن نبود آسمان پائین و نزدیک بود،آسمان به شیشه پنجره ها چسبیده بود آدم چقدر آزادانه اطراف خودش را می دید و آسمان را لمس می کرد او در این آزادی غرق بود و با پرندگان آواز می خواند و از این همنوایی لذت می برد و لحظه هایی شیرین را در خاطراتش ثبت می کرد آدم با زبان پرندگان بیگانه نبود زبان آنها را می فهمید و مرهم دردهایشان بود اما الآن پرندگان از این شهر و آدم هایش بیزارند و باریدن یک باران را انتظار می کشند. حالا اگر چراغ راهنما یی دچار مشکل فنی شود چه اتفاقی پیش می آید؟ و مکانیک آن هم در ته یکی از این ترفیک ها مانده باشد! چراغ راهنما قرمز می شود ماشین ها پشت آن میخکوب می شوند و من از عرض یکی از آن خیابان ها که به چهار راه منتهی می شود عبور می کنم تا در طول خیابان اصلی به راه خود ادامه دهم اما چشمم به یکی از این ماشین ها که در ترافیک پشت چراغ قرمز قرار گرفته اند می افتد چراغ هایش روشن است و جفت راهنما می زند و صدای زمزمه و حرکات غیر طبیعی عابران مرا به آن نقطه می کشاند خودم را به آنجا می رسانم مرد جوانی که از صورتش عرق می چکد و اشک در چشمانش حلقه زده است در پریشان حالی خاصی به چراغ قرمز نگاه میکند و مشت خود را بر فرمان اتومبیل می کوبد و گاهی هم نگاه ناتوان و شرمسار خود را به صندلی عقب که خانم ش از درد زایمان به دور خود می پیچد می اندازد و امید گسسته خویش را در جوانه ای می جوید که شاید در چراغ قرمز بروید و سبز شود. تعدادی از عابرین خود را به آن ماشین رسانده اند اما بهت زده به صورت همدیگر نگاه می کنند و گویی نقطه چین های سطر زندگی خویش را در لال بودن تجربه می کنند! آری خانم جوان از درد زایمان و سر نوشتی که او را به ترافیک سنگین پشت چراغ قرمز گره زده است می نالید و هر دقیقه به تعداد آدم هایی که اطراف ماشین حلقه زده بودند افزوده می شد همه میخواستند کمک کنند اما کاری از دستشان بر نمی آمد. چند خانم که خود را به درب عقب اتومبیل چسبانده بودند از پشت شیشه شاهد ناله های بی امان او بودند بغض گلویشان را می فشرد و اشک از چشمانشان سرازیر بود... (قسمت چهارم هفته دیگر)

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |


gulsang86.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati