تبليغاتX
بهار گل سنگ BAHARE GULE SANG - به جستجوی یک آدرس! (قسمت آخر) خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
به جستجوی یک آدرس! (قسمت آخر)
موضوع: ادبیات داستانی.... پنجشنبه 1387/10/19 11:4

در حالی که لحظات سخت و سنگینی بر آن ترافیک شلوغ سایه افکنده بود چراغ سبز راهنما روشن شد و ترافیک متل ماری خزنده شروع به حرکت کرد و ماشین آن جوان هم به سوی مقصدی که بیمارستان باشد به راه افتاد اگر در ترافیکی دیگر زمین گیر نشود. آدم ها هر کدام به سوی رفتند و من هم به راه خود ادامه دادم. از دور نرده های حفاظی آجری نمایان شد و آن نویدی نبود جز آنکه پشت این نرده ها رودی خروشان در حرکت است پراکنده آدم هایی در کنار آن حفاظ ها در حال رفت و آمد بودند بعضی از آنها بر حفاظ ساحل تکیه داده بودند و دقایقی نگاهشان به گوشه ای دوخته شده بود گویی پریشان حالی خویش را بر حفاظ های آجری خال کوبی می کنند. من هم به ساحل رود رسیدم رودی خروشان با صدای مهیب خاص خود بر نگاهم نشست و تحیر شگفتی بود که وجودم را فرا گرفت. سنگ ها در امواج خشمگین رود چنان به هم سائیده می شدند که انگار خشم رود به اوج خود رسیده بود. مه ای از دود بر شهر سایه افکنده بود و مناره های مسجدی از دور پشت غبارها نفس می کشید.سا ختمان های بلند و آسمان خراش که در این دود و دم سر بلندی و غرورشان شکسته بود سایه های دراز خود را به رخ سنگ فرش خیابان ها می کشیدند تا شاید از پوسیدگی وجودشان بکاهند قسمتی از شهر آن طرف رود در کوهپایه قرار داشت و پلی بر رود بود که پیکرهء شهر را به هم وصل می کرد پلی لرزان که گویی ستون هایش در دندان های امواج فریاد می کشد و ثانیه های دیگر طعمهء امواج خروشانی خواهد شد که دیگر حوصله اش به آخر رسیده است خود را به پل رساندم تا عبور رهگذران را از نزدیک ببینم کسانی که به آخر طول پل می رسیدند لبخندی بر چهره شان سبز می شد که حاکی از رضایت و خوشحالی بود نمی دانم لبخند مرگ را حس کرده اند یا مست شادی و آرامش بعد از ترس اند هر چه که باشد باید آن را تجربه کرد روی پل راه افتادم تا به آن قسمت شهر بروم وسط پل رسیدم ضربه هایی که به ستون ها وارد می شد تنها چیزی بود که بر پیکرهء پل و وجود آدمی لرزه می افکند و قهقه خنده های مرگ بود که با صدای مهیب رود به هم می آمیخت و آدم خودش را بین مرگ و زندگی حس می کرد و تب بی رمقی بود که بر گام هایم فزونی می یافت و من لنگان لنگان به راه خود ادامه می دادم تا به آخر پل رسیدم و لبخندی بی اختیار بر لبانم نشست و نفس هایی که در سینه حبس شده بودند آهسته آهسته آزاد می شدند. داشتم به راه خود ادامه می دادم که چشمم به پیرزنی افتاد که تمام صورت و دست هایش خال کوبی شده بود و گردن بندهایی که از مهره های رنگارنگ بزرگ و کوچک درست کرده بودند به گردن آویخته بود صدایم کرد و گفت:می خوای بروی پیش شاهه پریان؟ لبخندی از روی تمسخر کردم گفتم:شاهه پریان...! برو بابا...! بگو ببینم شاهه پریان تو کدوم خیابون ویلا اجاره کرده؟! او گفت:نه!من جدی میگم- شوخی نمی کنم سر چشمه این رود یه کوه فیروزه ای که یک آبگیر بزرگ توی وسط سخره های فیروزه درست شده که وسط آن یک چشمه فوران است آب های زلال و آبگیر فیروزه ای خیلی زیبا است شاهه پریان با چندتا پری دیگر توی آن آبگیر زندگی می کنند راه اش کمی دوره اما به رفتنش می ارزد. گفتم تا حالا کسی هم رفته آنجا؟ گفت: آره یه درویش سه بار رفته آنجا و هر بار از مرتبه قبلی راضی تر بوده آخه شاهه پریان خیلی مهربانه با سخاوت و با محبته بار اول که به تو لبخند می زند تو از هوش میروی... گفتم باشه بر می گردم وارد یک خیابان شدم که تابلو کتابفروشی نگاهم را جلب کرد همین جوری کتاب ها را یکی پس از دیگری ورانداز می کردم که چشمم افتاد به کتاب:«عقل و علم کلید رازهای نهفته» کتابی قطور با طرح جامع و کامل و زیبایی خاص خود بود کتاب را خریدم و از کتابفروشی بیرون آمدم که بارانی در حال باریدن بود و گنجشکها در حال پرواز.      

نوشته شده توسط پاکروان | لینک ثابت |


gulsang86.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati